یکشنبه 27 اسفند1385
مکرر تکرارت می کنم تازه بمانی ...
همیشـه از نگاه تو بـا تو عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه ی تازه می شوم
با نفس سـاده تو غرق ترانـه می شوم
از سـایه های ملتهب همیشه می گریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم
ناجـی شـام شوکـران با دل عاشقـم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم
خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت
باتو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم
پنجشنبه 30 آذر1385
اینطور نگران نگاهم نکن
هنوز روزنامه را با صدای بلند برایت می خوانم . گزارش های علمی ،خبرهای ورزشی ومقاله های اجتماعی درباره شیوه های صحیح زندگی و داشتن یک خانواده موفق. نمی نفهم بین این همه ورزش،کوهنوردی بانوان چه جذابیتی برایت دارد یا خاصیت های تازه کشف شده گریپ فروت و هلو که هروقت برایت می خوانمشان اینطورعسلی چشم هایت شفاف می شود . سراغ صفحه حوادث نمی روم .ازاخبار جهان خبرهای مربوط به جنگ ها و ویرانی ها و گرسنگی را چشم می پوشم.هروقت این اخباروسط یک جمله یا گزارش خودشان را پرت می کنند وبی هوا می خوانمشان عسلی چشم هایت سیاه می شود . من سیاهی چشمهایت را دوست ندارم که لب هایت را می لرزاند وغصه از پس سیاهی شان تا برآمدگی گونه ات سر می خورد و کنار لبت لا به لای چروک های ریزو درشت صورتت محو می شود .همیشه اینقدر نازک دل بودی .حتی وقتی دعوایمان می شد. داد نمی زدی و اشک می ریختی .اشک ها که دانه دانه سر می خورد تا زیر چانه ات دیگر مهم نبود تقصیر تو بوده یا من . فقط بازوانم بود که هوای شانه هایت را می کرد .مثل همین حالا که دلتنگ شانه های پیر و بی توانت هستم که سال هاست به نرمی این رختخواب تن داده اند .هنوز هم برایت با صدای بلند روزنامه می خوانم وقتی زیر نور زرد چراغ سقف روی صندلی راحتی چوب بلوط جهیزیه ات نشسته ام کنار تخت دونفره مان. سوز سردی از درز پنجره به اتاق می آید .عینکم را روی میزعسلی می گذارم و ملافه را تا زیر چانه ات بالا می کشم .هوای پاییز دزد است.پرده های اطلس سرمه ای را خوب جفت می کنم . پنجره را بسته ام . اما قاب چوبی اش با بادهای پاییزی می لرزد . کنارت می مانم تا صدا بی خوابت نکند . شب های شنبه و چهارشنبه زیر نور شمع برایت فال حافظ می گیرم .چشم هایت رامی بندی و باز می کنی . عسلی چشم هات برق که بزند می فهمم نیت کرده ای .فالت را می گیرم و با صدای آرام و خش دار برایت می خوانم .دیگر با صدای مهربانت نمی گویی (ممنون ، خیالم راحت شد ) فقط سرفه می کنی .لا به لای سرفه ها لبخند که بزنی یعنی خوب است.انگشتان بی رمقت که روی دستم بنشیند ، می فهمم باز هم برای من نیت کرده ای . بعد از این همه سال هنوز هم باید بگویم دوستت دارم تا خیالت آسوده شود .انگارفراموش می کنی هفتادوهفت ساله ام ووقتی ازکنار زن ها می گذرم دیگر سر بر نمی گردانند تا دوباره نگاهم کنند . فقط تویی که هنوز مرا بدون عصا به خاطر داری . یادم نمی آید قبلا بدون این عصای قهوه ای چطور راه می رفتم .
شب ها از پشت پرده های ضخیم اتاقمان ستاره ها برای شمردن پیدا نیست .از خاطره هایمان برایت می گویم . بچه ها که حالا هرکدام کجایند وحدس بزنم الان چه می کنند . از نوه ها که بگویم لبخند تا پس دندان هایت پیش می رود .لابه لای حرف ها نمی فهمم کی خوابم می برد و صبح که از درد گردن کج مانده چشم باز کنم لب هایت هنوزمی خندد اما نگاهت پر ازسرزنش است که روی تخت دونفره مان تنهایت گذاشته ام . هیچ وقت عادت نکردی تنها بخوابی . پرده را کنار می کشم تا باریکه نوری که روی چشم هایت نشسته پخش اتاق شود . آفتاب رنگ نیلی دیوارهایمان را آبی آسمانی کرده اما هنوز زیرقاب عکس لبخندت با لباس سفید می شود رنگ نیلی دیوار را پیدا کرد . برای نوروز می دهم تمام دیوارها را یکدست آبی آسمانی کنند .دوست داری ، نه ؟ امسال فرق می کند می دانم بچه ها می آیند. اینطور نگران نگاهم نکن .می آیند بخاطر ما تمام این راه را می آیند .بازهم دورمان شلوغ می شود. پلو ماش می پزی و من برایت تکه های مرغ را کباب می کنم . باور کن .
باید بدهم این مرده را از اینجا بردارند .ازهرگوشه خانه که نگاه کنی به چشم می آید . تن آدم می لرزد وقتی بادی که از در و پنجره می آید مثل پاندول ساعت آرام تکانش می دهد .رو به روی اتاق تو آویزان است و احتمالن چشم دوخته به پنجره اتاق . سینی صبحانه را که برایت می آورم سر راه ایستاده .باید با شانه راست برانمش. با عصا و این سینی سنگین سخت است مواظب باشم چای توی زیر استکان نریزد می دانم دوست نداری . مواظب هستم تخم مرغ ها زیاد سفت نشود همانطور که خودت همیشه درست می کردی .مطمئن باش قبل از صبحانه قرص های چربی و قلبم را خورده ام . چپ چپ نگاهم نکن.می دانی که برای صبحانه فقط تخم مرغ دوست دارم .گاهی فکر می کنم چقدر کار بود که تو می کردی و من حتی نمی دانستم .شستن این ملافه ها سخت است .نمی دانم چطور لکه ی یقه و سرآستین ها را پاک کنم .همیشه جای لکه ها می ماند. کاش لااقل یک بار دیده بودم چطور سوراخ جوراب هایم را می دوزی حالا اینطور از این سوراخ ها سرما انگشتان پایم را کرخت نمی کرد.
یادم نیست این جسد از کی اینجا آویزان است . شاید ازآخرین باری که صدای سرفه ات را شنیدم . مدتی است که دیگر سرفه نمی کنی .گفته بودم خوب می شوی .باور نداشتی . اما این مرد بد جور توی راه آویزات است . مخصوصا رو به در اتاق تو . نمی توانم صورتش را ببینم .حتی وقتی از اتاق تو بیرون می آیم . انگار همیشه پشت سرش ایستاده ام .با این سر کج مانده و دست و پاهای کبود شده. می ترسم بالاخره این طناب پوسیده پاره شود. نمی دانم از کی دارد وزن این مرد را تحمل می کند . اما فکر می کنم همین روزها پاره شود .شاید وقتی بیفتد ، اگر صورتش به بالا باشد بروم ببینم می شناسمش یانه ! مهم نیست لباس های تنش همین پیراهن خاکستری و شلوار قهوه ای باشد که تن من است .
چهارشنبه 19 مهر1385
حالا باور می کنم .
حالا باور می کنم چیزهایی هست که باید فراموششان کنم .لحظه هایی به قامت روزهای کوتاه زمستان و لایه هایی که این گرمای بی رمق لرزان به سطح می کشاندشان.باور می کنم که همیشه یادگارها ، آمیزه ی التیام و تمنا رنج به همراه دارند .تمام واژه های حسرت را از دایره کلماتم پاک می کنم تا دوام بیاورم و اثبات معادله ی سه مجهولی عشق را بیست بگیرم . باور کنم ماه منفرد آغشته به حروف نام من می تواند تک تک هجا های نامم را از یاد ببرد و آسمان اهواز فراموش کند پرندگانی را که در هوایش دیوانه می شوند .حوالی هوایت تاب می خورم تا در لحظه ی تحویل سال آبانماه ، برگریزان گناهانم را به دستان شمالی باد بسپارم و خاطره ام را از حافظه ی کوچه های امانیه و باغ معین پاک کنم . به ابتدای طالقانی چهارشنبه برگردم تا عاشقی برای چشمانم نباشد .
پنجشنبه 6 مهر1385
بگو ...
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
***********************************
عاشق شدن در دی ماه
مردن به وقت شهریور
شنبه 4 شهریور1385
برای مادری که نیستم...
با دست های بزرگسالی حریره بادام می پختیم
و خندان و عشوه گر
سنگینی خستگی روزانه را
از شانه های شوهران رویا
به کمر باریک استکان های چای
می خریدیم
آی لحظه های یخ زده
خاطرات فریب خورده
به نرخ کدام روز آفتابی
شادی های اکنون را حراج کردید؟
چهارشنبه 25 مرداد1385
پنجشنبه 15 تیر1385
برای تو فرقی نمی کند ، اما برای من ...
به لحظه ی صفرِعقربه ها
و خاطراتی که در حوالی کفش هایم جا مانده اند ،
دلتنگی های دلم را
دانه ، دانه
نخ می کنم
تا با همین کفش های غمگین
صعود کنم به ارتفاع بام
وکوک بزنم
شِلال ، شِلال
ستاره های این رشته نا تمام را
بر مخملی ِ سیاه ِاین آسمان ِ دلتنگ
نذر چشم هایت را ادا کنم
که بی نگاه
بر آسمان شانه ی راست می نگری !
شنبه 20 خرداد1385
همیشه ...
به سلامتی سقوطم از حکومت چشمانت
بدهید تمام باغ ها را انگوربکارند
از سفالینه ها ،غبار اجدادیم بتکانید
تسبیح عقیق تاک ها را من دانه می کنم
در استوای دستانم
انگورها بالغ می شوند
مستی هم چاره این روزهایت نیست
زیر تمام آلاچیق ها
بلوغ ناگهانی دستانت را
پنجه می کنی
از سرخی چشمان و انکارِ زبانت
که تمام راه ها را کج می روی
هنوز برایت حکمی صادر نشده
اما یادت باشد
همیشه می توانی همه چیز را انکار کنی
یکشنبه 24 اردیبهشت1385
عصر گاه
بر دورانِِِِِ ِ بی توقف ِ این چرخه
ایستاده ایم
بر زمینه گلدارِ گلبهی
بنفش با خال های زرد
که اینجا تن می سایی و پیر می شوی
تمام نوبرگ های رها شده ات
زرد و پوسیده
خشک
طلایی که می شوی
اینجایم
بی زمان
کلماتم بی تعهد
بی مقصد
روانند
سیلابی در جویبار های تنت گم
لذت زایش را که هوار می کشی
بی حسی مرگ
عمود کفش ها بر موازی سنگفرش
در عصر کارون
با واگن های سیاه ِ عبوری
در تجلی سرخ ِ دستانم
آمیخته با لاجوردی
نارنجی
سبز
سیاه
سفید
سرخ
پنجشنبه 17 فروردین1385
شاید اصلا ...
امروز ظهر ديوارهای نزديک بين ِ اتاق دوم واحد شماره 7 از آپارتمان پلاک 11 آنقدربه هم نزديک شدند تا سفيدی يکديگر را لمس کردند .
**********
در ارتفاع 75 متری از سطح زمين، بر روی پشت بام آپارتمان 20طبقه ی خيابان 24 کوچکترين گل شقايق دنيا به خورشيد سلام مي کند .
***********
24 مگس ، 31 شب پره ، 27 سنجاقک . اين همه برای شام ؟ نه نه نه ! اصلا خوب نيست . بايد رژيم بگيری مارمولک .
دوشنبه 22 اسفند1384
تمام درخت ها را بریده اند
چوبی ترين عروسک دنيا هم که باشی
مردمک هايت زنده تر از
تمام ماهيان جهان اند
در اعماق درياچه هميشه تاريک چشمهايت
****************
در چشمهايم که می رويی تازه می شوم
انگار تمام چشمهايت را سر کشيده ام
حقيقت پشت تاريکيهاست و چشمهای تو هميشه تاريکند
تو را به تو می سپارم
و خودم را
به خورشيدی که در چشمهای تو خاموش شده است
چهارشنبه 5 بهمن1384
برای تو که بودنت را دوست دارم
روزی چند بار روی بندِ رخت پهنتان کنم
بچکد خاطر خواهیِ تان
بخار شود ازاعماقِ بی دليلِ اين چایِ عصرانه
هوای تنم دارد
نعنايی عطرِ چای
کناره به ساحل بام بگيری
نزول کند اين نگين ها
بر تق و تق فلزیِ کولر
سرما ندارد
برايم انگشتان يخ زده داری ؟
تب می کند
مردمک های ذغالی ات
سرخ که می شود گو نه هايم
چشم هم بگذار لعنتی
آبِ تمام شير های آتش نشانی قطع شده
اصلن نشانی ندارد
بروی از کوچه باد بياوری
برای شام امشب
می پيچانم لای طره موهام
نوازشت کنم,
ربوده رويا
گر گرفته هایِ نگاهت را .
جمعه 16 دی1384
خط های سفيد
- تکون خورد .پات تکون خورد , سوختی !
- نخير . من قبول ندارم . هيچم پام تکون نخورد . من دارم بر می گردم .
درد در جانش پيچيد و راه نفسش را گرفت . تا دستش به پهلو برسد , صورتش کبود شده بود از درد . زانو که زمين زد قطره خون ِکنار لبش سر خورده بود تا چانه . آخرين هجای خفه شو توی گلوی حميد شکست و به گوش مريم نرسيد . مبهوتِ درد کشيدنِ مريم شده بود . نديده بودش تا به حال وقتی تعريف می کرد درد تمام وجودش را می گيرد . حالا مريم دو زانو نشسته بود و شکم بر آمده اش بزرگتر به نظر می رسيد . هنوز صدايش شنيده نمی شد . نفسش را با جيغ بيرون داد تا قطره اشک روی گونه راستش بلغزد .
- حالا نوبت منه . ديدی گفتم پات رفته رو خط . بيا واسه ی من پا بگير . درست پاشنه ات رو به هم بچسبون . من شيش ام تو هنوز چار موندی .
پاشنه های احسان جفت شد . سنگ مريم توی خانه ششم جا خوش کرد . قوزک پای راست احسان تير کشيد .
آفتاب داغ بود و مستقيم می تابيد برکله های کوچک و پر از خيالشان . خطوط سفيد رنگ لی لی کم رنگ شده بود . احسان سعی می کرد طوری تکه گچ را محکم رويشان بکشد که شب ها هم بدرخشند تا ديگر مريم نتواند به هر بهانه فرياد بکشد
- پات رفت رو خط .
هوای اتاق پر شد از صدای پرستار
- مبارکه ! اول شيرينی ما . اسمش رو چی می ذارين ؟
نگاه حميد روی سفيدی لب های مريم ماسيد . چشم های بی رمق مريم لرزيد . با صدايی از سالهای دور گفت : احسان .
دوشنبه 12 دی1384
نيامده برگرد
عقيم است مادرم
آفتابه زردش كه مي رود از چشمان پدر چشمه بياورد
خشك سالي را
گندم ديم و
سيب ها ي عقيم
تماشا كن
شمارش نفس هايش را
اصلن تا رگ كشيدن بعدي رويا بباف كه
اينجا آفتابي است
سرخ است سحر
مي آميزد با نارنجي سپيده
مملو از لاجوردي
بيكرانگي بطن مادر م دريا
حالا
قدم هايت را شمارش كن
تا نفس فاصله است
جوابش كرده اند
پدر غريق چشمه ي چشمانش
نسلي مقطوع و
مادري عقيم
جمعه 9 دی1384
می توانم برای لحظه ای چشمانت را امانت بگيرم ؟
بگذار تا نگاه عاشقم را در ميان چشمانت چال کنم . دستانم بی قرار موهايت وقتی باد در ميانشان عاشق می شود و زلزله کلماتت ويران می کند اين صدای تهی . سنگفرش های خيابان نفس می کشند گام هايم را تا عروج شب از کارون . بر تنم می لغزد و عبور می کند ملال انگيز . در من تنيده مست . می خزد زير پوستم . بالا می رود و سلول های تنم را نوازش می کند . می ربايد خون از خطوط هوايی تنم اوج که می گيرد بنفش می کند اين ناخن ها را تا از ديروز برايت می نويسم .نقش های برجسته روحت را در سفره ای از ترانه به دستان شمالی باد بسپار . ملولم می کند وقتی نيستی . من حزن هزار آسمان بی اردی بهشت را گريه می کنم . می چکند بر گونه, چال می کنند و رد پاشان بسترهم آغوشی کبوتران من اند . می پرند از قلبم تا تير بارانشان کنی...

